هم از آفتاب

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ----- پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

هم از آفتاب

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی ----- پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

هم از آفتاب

علم، رسمی سربه‌سر قیل‌است و قال
نه از او کیفیتی حاصل، نه حال
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
علم فقه و علم تفسیر و حدیث
هست از تلبیس ابلیس خبیث
هر که نبود مبتلای ماهرو
اسم او از لوح انسانی بشو
سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان
کهنه انبانی بود پر استخوان
سینه‌ی خود را برو صد چاک کن
دل از این آلودگی‌ها پاک کن...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

  • ۳۰ مرداد ۹۴، ۱۷:۱۶ - فاطمه سلام

پیوندها

قرآن عزیز، چند تصویر زنده و جذّاب از رابطه‌ی پدر و پسری دارد، آدم و پسرانش، داوود و سلیمان علیهماالسلام، زکریا و یحیی علیهماالسلام و لقمان و پسر صالحش (که در قرآن اسمش نیامده ولی بر اساس روایات گویا «باران» یا «ناتان» نام داشته است) و شاید درخشان‌ترین تصویر در این میان، تصویر ابراهیم و اسماعیل علیهماالسلام و یعقوب و یوسف علیهماالسلام باشد.

ضرب‌المثل عشق واقعی و بی‌توقع، هماره عشق «مادر و فرزندی» بوده است. عشقی که بی‌شک هیچ قرین و قیاسی ندارد و کسی منکر آن نبوده و نیست؛ ولی جالب است که در قرآن، عاطفی‌ترین و احساسی ترین فضا، بازگویی صحنه‌های عشق «پدر و پسری» است ... .

***

یکی از سخت‌ترین امتحانات الهی برای ابراهیم علیه‌السلام که قرار بود به مقام شامخ «امامت» نائل شود، آزمون قربانی کردن جگرگوشه‌اش -تنها پسرش- اسماعیل علیه‌السلام بود. اسماعیلی که خدا در هشتاد و شش سالگی‌‌ِ ابراهیم به او عطا فرمود و پیامبر بزرگ الهی، سخت به او دل بسته بود.

آزمون سخت بود، ولی پایانی خوش داشت! خداوند گوسفندی را به خون‌بهای اسماعیل از بهشت فرستاد و پدر و پسر از این آزمون به پیروزی و البته به سلامت گذشتند و اسماعیل زنده ماند!

اسماعیلی که بعدها به یاوری پدرش شتافت و خانه خدا، کعبه مقدس را بازساخت. در قرآن، به دفعات از دعاهای ابراهیم ِ پدر برای پسر برومندش و نسل بعد از او یاد شده که همین دعاها هم، بازگوی لحظاتی از آن مودّت و عاطفه‌ی بی‌پایان پدر گرامی، نسبت به پسر عزیزش است.

***

تقدیر الهی این شد که نوه‌ی ابراهیم علیه‌السلام هم به پسر امتحان شود؛ یعقوب علیه‌السلام، پسر نیک‌صورت و پاک‌سیرتش، یوسف علیه‌السلام را سخت دوست می‌داشت. یوسف چنان عزیزکرده‌ی پدر بود که محسود یازده برادرش قرار گرفت و برادران ماجرایی را رقم زدند که دل پدر را سوزاند. سوزش آتش این عشق پدری، آرام ِ یعقوب را گرفت و با این که به مژده‌ی الهی دریافته بود که روزی یوسفش را می‌بیند، از فراق پسرش آنچنان سوخت و گداخت و بارید تا این که نور چشمانش رفت و نابینا شد ... .

این آزمون هم سخت بود، ولی لطف بی‌پایان دادار مهربان عاقبت پدر و پسر را به هم بازرساند و بوی پیراهن یوسف، چراغ چشمان پدر را روشن کرد و کلبه‌ی احزانش گلستان شد ... .

یوسف ِ عزیز یعقوب، زنده و تندرست، در حالی که عزیز ِ مصر هم شده بود به پدر بازگشت ... .

***

این آزمایش پدر به پسر، لابد رازی بزرگ دارد و مرتبه‌ای عظیم، که خداوند متعال حتّی تاج سر آفرینش،‌ اشرف مخلوقات، پیامبر اعظمش را هم به آن می‌آزماید ... . آنجا که در سال هشتم یا نهم هجرت، داغ ابراهیم هجده ماهه به دل مهربان رحمةللعالمین می‌نشیند و آن کوه صبر و عظمت و ابر رحمت حق، از داغ پسر گریست و عاشقانه‌ترین پدرانه‌ها را فرمود:

«تدمع العین و یحزن القلب و لا نقول ما یسخط الرب، و انا بک یا ابراهیم لمحزونون‏».

چشم گریان، و دل اندوهناک است و که موجب خشم پروردگار گردد بر زبان جارى نخواهم ساخت ... اما بدان اى ابراهیم که ما در فقدان و مرگ تو اندوهناک و محزون هستیم ... .

به نظرم، این امتحان هم در عین ناخوشایندی، مرهمی ظریف و آرام‌بخشی لطیف داشت ... حضور حضرت کوثر ... .

***

امروز هم روز امتحان پدر بود، به عشق پسرانش ...

...

اجازه می‌دهید به رسم بزرگان، فقط مَقتل بخوانم؟ ثوابش هم هدیه به روح مطهّر ارواحی که در آستان دوست آرام گرفتند ...

ولَم یَزَل یَتَقَدَّمُ رَجُلٌ رَجُلٌ مِن أصحابِهِ فَیُقتَلُ، حَتّى لَم یَبقَ مَعَ الحُسَینِ علیه السلام إلّا أهلُ بَیتِهِ خاصَّةً

یاران امام حسین علیه السلام یکى یکى پیش مى‌آمدند و مى جنگیدند و کُشته مى‌شدند تا آن که جز خانواده اش کسى با حسین علیه السلام نماند ...

فَتَقَدَّمَ ابنُهُ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام ـ واُمُّهُ لَیلى بِنتُ أبی مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِیِّ ـ وکانَ مِن أصبَحِ النّاسِ وَجهاً، ولَهُ یَومَئِذٍ بِضعَ عَشرَةَ سَنَةً،

آن گاه پسرش على اکبر علیه السلام ـکه مادرش لیلا، دختر ابى مُرّة بن عُروة بن مسعود ثقفى بود ـ قدم به میدان نهاد. او از زیباروى‌ترینِ مردمان و آن هنگام هجده-نوزده ساله بود.

فَشَدَّ عَلَى النّاسِ، وهُوَ یَقولُ:

أنَا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیّ        نَحنُ وبَیتِ اللّه ِ أولى بِالنَّبِیّ

تَاللّه ِ لا یَحکُمُ فینَا ابنُ الدَّعِیّ      أضرِبُ بِالسَّیفِ اُحامی عَن أبی

                      ضَربَ غُلامٍ هاشِمِیٍّ قُرَشِیّ

او به دشمن حمله بُرد و چنین خواند:

من على پسر حسین بن على‌ام

به خانه خدا سوگند که ما به پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک تریم

و به خدا سوگند که پسر بى نَسَب (ابن زیاد) نمى‌تواند بر ما حکم براند

با شمشیر مى‌زنم و از پدرم حمایت مى کنم

شمشیر زدنِ جوان هاشمىِ قُرَشى ...

فَفَعَلَ ذلِکَ مِراراً وأهلُ الکوفَةِ یَتَّقونَ قَتلَهُ، فَبَصُرَ بِهِ مُرَّةُ بنُ مُنقِذٍ العَبدِیُّ، فَقالَ: عَلَیَّ آثامُ العَرَبِ ، إن مَرَّ بی یَفعَلُ مِثلَ ذلِکَ إن لَم اُثکِلهُ أباهُ،

او این کار را بارها به انجام رساند و کوفیان از کُشتن او پروا مى‌کردند که مُرّة بن مُنقِذ عبدى او را دید و گفت: گناهان عرب بر دوش من باشد اگر بر من بگذرد و چنین کند و من پدرش را به عزایش ننشانم!

فَمَرَّ یَشتَدُّ عَلَى النّاسِ کَما مَرَّ فِی الأَوَّلِ، فَاعتَرَضَهُ مُرَّةُ بنُ مُنقِذٍ، فَطَعَنَهُ فَصُرِعَ، وَاحتَواهُ القَومُ فَقَطَّعوهُ بِأَسیافِهِم.

على اکبر علیه السلام مانند بار اوّل، بر دشمن حمله بُرد که مُرّة بن مُنقِذ راه را بر او گرفت و نیزه اى به او زد و بر زمینش انداخت. سپاهیان، گِردش را گرفتند و او را با شمشیرهایشان تکّه تکّه کردند.

فَجاءَ الحُسَینُ علیه السلام حَتّى وَقَفَ عَلَیهِ،

امام حسین علیه السلام به بالاى سر او آمد و ایستاد ...

فَقالَ: قَتَلَ اللّه ُ قَوماً قَتَلوکَ یا بُنَیَّ ، ما أجرَأَهُم عَلَى الرَّحمنِ وعَلَى انتِهاکِ حُرمَةِ الرَّسولِ! وَانهَمَلَت عَیناهُ بِالدُّموعِ، ثُمَّ قالَ: عَلَى الدُّنیا بَعدَکَ العَفاءُ.

فرمود: «خداوند بکُشد کسانى را که تو را کُشتند اى پسر عزیزم! چه گستاخ بودند در برابر [خداى] رحمان و بر هتک حرمت پیامبر!». سپس اشک از چشمانش روان شد و فرمود : «دنیاى پس از تو ویران باد!»

وخَرَجَت زَینَبُ اُختُ الحُسَینِ مُسرِعَةً تُنادی: یا اُخَیّاه وَابنَ اُخَیّاه، وجاءَت حَتّى أکَبَّت عَلَیهِ، فَأَخَذَ الحُسَینُ علیه السلام بِرَأسِها فَرَدَّها إلَى الفُسطاطِ، وأمَرَ فِتیانَهُ فَقالَ: اِحمِلوا أخاکُم، فَحَمَلوهُ حَتّى وَضَعوهُ بَینَ یَدَیِ الفُسطاطِ الَّذی کانوا یُقاتِلونَ أمامَهُ.

زینب علیهاالسلام خواهر امام حسین علیه السلام به شتاب بیرون دوید و ندا داد: اى برادرم و فرزند برادرم! آن گاه آمد تا خود را بر روى [پیکر] على اکبر علیه السلام انداخت. امام حسین علیه السلام سر او را گرفت و [ او را بلند کرد و ] به خیمه اش باز گرداند و به جوانان [ خاندان ]خود فرمان داد و فرمود: «برادرتان را ببرید!» . آنان او را بُردند و در خیمه اى گذاشتند که جلوى آن مى جنگیدند ... .*

***

و ساعتی بعد:

هنگامى که امام علیه‌السلام شهادت خاندان و فرزندانش را دید و از آنان کسى جز امام و زنان و کودکان و فرزند بیمارش- امام سجّاد علیه‌السلام- نماند، ندا داد:

 «هَلْ مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ؟ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ یَخافُ اللَّهَ فینا؟ هَلْ مِنْ مُغیثٍ یَرْجُوا اللَّهَ فِی إِغاثَتِنا؟ هَلْ مِنْ مُعینٍ یَرْجُوا ما عِنْدَاللَّهِ فِی إِعانَتِنا؟»

 آیا کسى هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ آیا خداپرستى در میان شما پیدا مى‏‌شود که از خدا بترسد و ستم بر ما روا ندارد؟ آیا فریادرسى هست که براى خدا به فریاد ما برسد؟ آیا یارى کننده‌‏اى هست که با امید به عنایت خداوند به یارى ما برخیزد؟».

با طنین‌افکن شدن نداى استغاثه امام علیه‌السلام، صداى گریه و ناله از بانوان حرم برخاست. امام علیه‌السلام به خیمه‏‌ها نزدیک شد و فرمود: «ناوِلُونی عَلِیّاً ابْنی الطِّفْلَ حَتّى‏ اوَدِّعَهُ» فرزند خردسالم «على» را به من بدهید تا با او وداع کنم.

 فرزندش را نزد امام آوردند. امام علیه‌‌السلام در حالى که طفلش را مى‏‌‌بوسید، خطاب به او فرمود:«وَیْلٌ لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ إِذا کانَ خَصْمُهُمْ جَدَّکَ» وای به حال این گروه ستمگر آنگاه که جدّت رسول خدا صلى الله علیه و آله با آنان به مخاصمه برخیزد.

 هنوز طفل در آغوش امام آرام نگرفته بود که حرملة بن کاهل اسدى، او را هدف قرار داد و تیرى به سوى وى پرتاب کرد و گلوى او را درید، خون سرازیر شد.

امام علیه‌السلام دست‏ها را زیر گلوى آن طفل گرفت تا از خون پر شد؛ آنگاه خون‏ها را به سوى آسمان پاشید و به خدا عرض کرد: «اللَّهُمَّ إِنْ حَبَسْتَ عَنَّا النَّصْرَ فَاجْعَلْ ذلِکَ لِما هُوَ خَیْرٌ لَنا»

«بار الها! اگر در این دنیا ما (در ظاهر) بر این قوم پیروز نشدیم، بهتر از آن را روزى ما فرما».

 بعد از شهادت آن طفل، امام علیه‌‌السلام از اسب پیاده شد و با غلاف شمشیر، قبر کوچکى کند و کودکش را به خونش آغشته ساخت و بر وى نماز گذارد (و دفن نمود).

 علّامه مجلسى مى‏افزاید: امام فرمود: «هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ» این مصیبت بر من آسان است، چرا که در محضر خداست.

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «فَلَمْ یَسْقُطْ مِنْ ذلِکَ الدَّمِ قَطْرَةٌ إِلَى الْأَرْضِ» از خون گلوى على اصغر که امام آنها را به آسمان پاشید، قطره‌‏اى به زمین برنگشت.

 در روایت دیگرى آمده است که امام حسین علیه‌السلام فرمود: «لا یَکُونُ أَهْوَنَ عَلَیْکَ مِنْ فَصیلٍ، اللَّهُمَّ إِنْ کُنْتَ حَبَسْتَ عَنَّا النَّصْرَ، فَاجْعَلْ ذلِکَ لِما هُوَ خَیْرٌ لَنا»

 خدایا! فرزندم نزد تو کمتر از بچّه ناقه صالح پیامبر نیست. خدایا! اگر پیروزى (ظاهرى) را از ما دریغ داشته‏‌اى بهتر از آن را روزى ما فرما*

***

و گویا طنین این ندا از فراسوی 1374 سال تاریخ به گوش دل می‌رسد که فرمود:

شِیعَتِی مَهما شَرِبتُم ماءَ عَذْبٍ فَاذْکُرُونی

اَوْ سَمِعْتُمْ بِغَریبٍ اَوْ شَهِیـــدٍ  فَانْدُبوُنی

ای شیعیان من هرگاه آب خوش گوار نوشیدید از لب تشنه ی من یاد کنید و هرگاه درباره ی غریب و شهیدی سخنی شنیدید ؛ به یاد غربت و شهادت من گریه کنید

وَ اَنَا السِّبْطُ الَّذی مِنْ غَیْرِ جُرْمٍ قَتَلوُنی

وَ بِجُرْدِ الْخَیْلِ بَعْدَ الْقَتْلِ عَمْداً سَحِقوُنی

من نبیره ی پیامبری هستم که بدون گناه مرا کشتند و بعد از کشتن از روی عمد بدنم را پایمال سم ستوران قراردادند و کوبیدند

لَیْتَکُمْ فِی یَوْمِ عاشُورا جَمیعاً تَنْظُروُنی

کَیْفَ اَسْتَسْقِی لِطِفْلی فَابَوْا اَنْ یَرْحَمُونی

 ای کاش در روز عاشورا همه بودید و می دیدید که چگونه برای کودکم از دشمن آب گرفتم ، کودکم را بجای آب ، با خون تیر ظلم سیراب کرد ...

***

عشق «پدر و پسری» را سید مهدی شجاعی بسیار عالی نوشته در «پدر، عشق، پسر». درخواست می‌کنم بخوانیدش و اگر مجالی هست، فصل «بوسه‌ی وداع» آن را در ادامه‌ی این مطلب حقیر ملاحظه بفرمایید ... .

و در آخر، همچون همیشه، محتاج دعای شما خوبانم ... برای ظهور حضرت منتقم، ولیّ الله الأعظم و برای آنکه ما و شما در رکابش جان دهیم ان‌شاء الله ...

میرمحمد
۲۳ آبان ۹۲ ، ۱۹:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ نظر

باور کرده‌ایم که یکی از کارکردها و برکات(!) ازدواج، «استقلال» است؛ پسر و دختر با پیوند و تشکیل خانواده، روی پای خود می‌ایستند و از خانواده‌هایشان «مستقل» می‌شوند؛ و چیزی که من و شما از استقلال فهمیده‌ایم، «جدا شدن» و «قطع» و «فاصله» است و در مثبت‌ترین وضعیت، چیزی شبیه استقلال ملّی و خودکفایی و استغناء از دیگران.

در آن روی سکّه امّا، آموزه‌های دینی ما سرشار است از مفاهیمی که ما را دعوت به «هم‌بستگی» و «اتّحاد» و «دوستی» می‌کند؛ کلیدواژه‌های اخوّت، مودّت، وحدت، رفق، مدارا و در دایره‌ای وسیعتر مفاهیمی چون احسان، انفاق، عفو و ... همه و همه چنین معنایی را روایت می‌کنند و این معنا زمانی که به حوزه‌ی خانواده می‌رسد، با تکالیفی همچون «وجوب صله‌ی رحم» جلوه‌ی نورانی‌تری می‌یابد.

بیایید نگاهی دقیق‌تر به واژه «استقلال» بیندازیم. این مصدر که از ریشه‌ی «قلّ» گرفته شده، در زبان عربی غالباً به معنای «کم شمردن» و گاهی به معنای «به کم بسنده کردن» است؛ از امام صادق علیه‌السلام نقل شده که «من استقلّ قلیل الرزق حرم کثیره» یعنی کسی که رزق و روزی کم را اندک بشمارد، از زیاد ِ آن محروم می‌شود. به نظرم مثبت‌ترین معنای این واژه (که با توجّه به زبان مبدأ، استعمال درست هم داشته باشد) همان «به کم بسنده کردن» و قناعت است.

با این معنای اخیر برای استقلال خانواده‌های تازه تأسیس موافقم! چه خوب می‌شود اگر جوانان دم‌بخت، به کم بسازند و هرچه زودتر بساط ازدواج و زندگی مشترک را برپا کنند. چه خوب می‌شود اگر فرهنگ ما از این کلیشه خارج شود که دختر و پسر، قبل از آغاز زندگی مشترک، بایستی همه امکانات را داشته باشند و بعد از عروسی در یک «منزل کامل» زندگی‌شان را آغاز کنند.

چه خوب می‌شود اگر آن «صله» و «وصل» میان تازه‌داماد و خانواده‌اش (و همچنین عروس و خانواده‌اش) حداقل برای چندسالی، قوی و پیوسته برقرار باشد؛ حتی اگر به بهای وابستگی موقت مالی و اقتصادی باشد. تصوّر کنید در چنین فضایی، نگاه پدر و مادر نسبت به ازدواج فرزندان چقدر سهل‌گیرانه می‌شود؛ اگر جَبری احساس نکنند برای تهیه تمام وسایل زندگی در بدو امر ... .

بارها والدینی را که از مخارج ازدواج و زندگی مشترک فرزندشان هراس داشته‌اند، مخاطب قرار داده و گفته‌ام: شما که بحمدالله هم‌اکنون زندگی دو سه فرزندتان را دارید اداره میکنید، واقعاً با آمدن فرزند دیگری به این خانه، به سختی می‌افتید؟ غالباً پاسخ منفی بوده و چه آسان و شیرین می‌شود پسر را داماد کرد وقتی نگاهت به عروس، مانند فرزندت باشد و او هم با همین نگاه و با همین توقع وارد زندگی شود، نه با توقع زندگی «مستقل!» و مجزا ... .

این سبک ازدواج و تشکیل خانواده (بدون توقع خودکفایی مالی در ابتدای زندگی) برکات فراوانی دارد که ذهن حقیر به این‌ها رسید:

1. اگر شرایط مالی پسر و دختر اجازه‌ی تهیه‌ی همه‌ی ملزومات زندگی را نمی‌دهد، این مسأله باعث تأخیر ازدواج و مفاسد بعدی آن نمی‌شود؛ زندگی با حداقل مایحتاج شروع شده و این زوج جوان، با تلاش و کوشش، سر و سامان و خانه و زندگی را فراهم می‌کنند و این باعث می‌شود که خیلی بیشتر قدردان آن باشند.

2. مشکل مسکن برای زوجهای جوان، آن لبه‌ی تیز و برنده‌اش که مانع ازدواج بهنگام می‌شود را از دست می‌دهد. چه اشکالی دارد که نوعروس و داماد چندسالی در منزل پدری یک کدام ساکن شوند و مبلغ اجاره را برای تهیه مسکن پس‌انداز کنند؟ قبول دارم که ممکن است مشکلاتی باشد و این «همزیستی» قدری ناخوشایند باشد، ولی وجداناً به این که ازدواج زود سر بگیرد و جلوی تبعات منفی تأخیر ازدواج و «تک‌زیستی» گرفته شود، نمی‌ارزد؟!

3. زوج جوانی که در نزدیکی (و یا همراه) والدینشان زندگی می‌کنند، این سعادت را دارند که از خرمن تجربه‌ی همسرداری بزرگترها خوشه‌چینی کنند؛ حیای از والدین مانع بروز برخی اختلافات جزئی می‌شود و همچنین برخی ناهنجاری‌ها، وقتی سایه‌ی والدین روی سرشان باشد، رخ نمی‌دهد. به نظر شما، تازه‌دامادی که در منزل پدری ساکن شده، رویش می‌شود بدون عذر دیر به منزل بیاید و یا رفیق‌بازی کند؟!

4. از دیدگاه فرزند پروری، این عُلقه و ارتباط خویشاوندی قوی، نقش بسیار مثبتی را در تربیت صحیح اجتماعی فرزندان دارد. مطالعات مختلف نشان داده کودکانی که با خویشاوندان و فرزندان آنها ارتباط پیوسته دارند، رشد فکری بهتری داشته و مهارت‌های ارتباطی را به خوبی می‌آموزند؛ نعمتی که هرگز در ارتباط با همسالان دیگر (مهد کودک و مدرسه و ...) نصیبشان نمی‌شود. همچنین، یاری مادربزرگ و خاله‌ها و عمّه‌ها برای بچه‌داری، ترس پدر و مادر را از تعدّد فرزندان از بین می‌برد و نسل بعدی هم طعم برادر و خواهر داشتن، و نسل بعد از آن طعم دایی و خاله و عمه و عمو داشتن را می‌چشند ... .

(زمانی از یکی از اساتید بزرگوار شنیدم که در یکی از کشورهای غربی، برای سالمندانی که از نوه‌های خود پرستاری می‌کنند، حقوق و مزایایی وضع کرده‌اند؛ دلیل آن خیلی قابل توجّه بود: آغوش هیچ مربّی به اندازه‌ی آغوش مادربزرگ و پدربزرگ، مادرانه و پدرانه نیست! و جالب این که حتّی به مزایای مادّی آن هم اندیشیده بودند: با این شیوه، هزینه‌های راه‌اندازی مهدکودک و خانه سالمندان حذف می‌شود!)

5. جنبه‌ی معنوی این «سبک زندگی» هم خیلی قابل توجّه است. نگاه کنید به آیات و احادیث فراوانی که به احسان به والدین و فرزندان پرداخته و مژده‌ی برکات آسمانی و زمینی فراوانی که به اهل پیوند و مودّت و «صله‌ی رحم» داده شده است و در مقابل عقوباتی که شامل قاطعین رحم می‌شود. باور کنیم که نگاه مهربانانه‌ی خدا به زندگی گرم و صمیمانه‌ی ما در کنار یکدیگر، باران رحمت‌های دنیوی و اخروی را بر سر زندگی‌مان می‌بارد و «پایداری» پیوندمان را تضمین می‌کند ... .

***

و با آن معنا (استقلال به معنای خودکفایی) برای تازه‌مزدوجین مخالفم! استغنای مادّی از والدین، ذهن را به سمت استغنای فکری و تربیتی می‌کشاند. کم نیستند پسرانی که چون صاحب درآمد شده‌اند و دستشان در جیب پدرشان نیست، گمان می‌کنند دیگر نیازی به رأی و راهنمایی وی ندارند و دخترانی که بعد از ازدواج، به دلیل این که دیگر سر سفره‌ی مادر نمی‌نشینند، خود را بی‌نیاز از رایزنی و ارشاد مادر می‌دانند. چه شوربخت هستند این زوج‌ها و چه تنهایند کودکانی که به جای این که با پدربزرگ و مادربزرگ دم‌خور باشند و زندگی را از آنان یاد بگیرند، به خاطر تلاش پدر و مادر برای استقلال(!) مجبورند صبح تا شب محبّت مکانیکی و پولی این و آن را بچشند ... . این زمستان عاطفی، چنان تا مغز استخوانشان را سرد می‌کند که دیگر هرگز روی گرمی با پدر و مادر نخواهند داشت و این اوّل ماجرای فاصله گرفتن از والدین و آسیب‌های تربیتی بعد از آن است.

***

پدیده‌ی ناهنجار جدیدی که اخیراً در شهرهای بزرگ کشومان شایع شده، «تک‌زیستی» و «خانه مجرّدی» است، با همه‌‌ی آفات و آسیب‌های کشنده‌‌ی آن برای جامعه‌ی ایرانی و اسلامی ... به نظر شما، این سبک زندگی وارداتی، با آن نگاه «اصل و ارزش» دانستن «استقلال و استغناء» مرتبط نیست...؟

***

با هم باشیم ... همین!

مرتبط: دخل و خرج

میرمحمد
۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

یک: قبل از همه، توجّهتان را جلب می‌کنم به گفتاری عالی که دوست بزرگوار و استاد عزیزم، سرکار خانم طلیعه‌ی گرامی برایم نقل فرمودند. برای مادران عزیز و سنگرداران جبهه‌ی فرهنگی فرزندپروری، خواندن این مطلب را خیلی خیلی ضروری می‌دانم ... . نوع نگاه نویسنده‌ی این مطلب -سرکار خانم رضوان- برای حقیر خیلی جذّاب و آموزنده بود ... . بخوانید و به دیگران هم توصیه فرمایید: مأموریت زیبای من ...

دو: خیلی وقت است که یک عذرخواهی درست درمان بدهکارم، به همه‌ی خوانندگان مهربان این جریده‌ی ناقابل (مخصوصاً دوست باوفا و بامعرفت، صبای عزیز که خیلی مایلم بدانم جدیداً کجای این دنیای شلوغ می‌نویسند) که مشغله‌ی فراوان، توفیق حضور بیشترم را گرفته است ... . هرچند این تصدیع ِ کمتر، از جهتی به نفع وقت و حال شما بزرگواران است، ولی لطف همیشگی شما نازنینان و امر مطاعتان باعث شد که سعی می‌کنم بیشتر خدمت برسم. و همیشه دعا کنید حرفی برای گفتن باشد و حالی برای نوشتن ... .

سه: از حال و روز این روزهایم بگویم؛ چند ماهی است میهمان طولانی مدّت منزل مادرخانم گرامی شده‌ایم! راستش به لطف و کمک خدای مهربان، و با همکاری و همیاری خانواده‌ی عزیزم (مخصوصاً مادر مهربانم که بدون جرأت دادن ایشان، حتّی فکر خانه‌دار شدن هم نمی‌کردم!) در همین پس‌کوچه‌های پایین پای امام رئوف علیه السلام، خانه‌ای نُقلی و جمع و جور خریدم که چون پولم کم بود، مجبور شدم بخشی از آن را از خانواده قرض کنم و برای تأمین بقیه، منزل را به اجاره و قرض‌الحسنه موقّتاً در اختیار خانواده‌ای قرار دهم... . حالا کم کم موعد جابه‌جایی مستأجر گرامی فرارسیده و با توفیق خداوند کریم، درگیر گرفتن وام برای از اجاره در آوردن منزل هستم و شاید همین روزها به آنجا نقل مکان کنیم... . این روزها و شب‌ها برای حلّ مشکل ازدواج و مسکن همه‌ی جوانان دعا کنید؛ آخرش هم دعایم کنید که این مرحله به خیر بگذرد و از پس اقساط سنگین آن وام هم بربیایم!

چهار: شرمنده‌ام که این مدّت،‌ از خیلی مسائل و اتّفاقاتی که برای عزیزان و دوستان وبلاگی‌ام افتاده بی‌خبر بوده‌ام ... . باخبر شدم که چندتا از این عزیزان به سلامتی و کام خوش، ازدواج کرده‌اند که برایشان آرزوی خوشبختی و سعادت می‌کنم ... . خبر تلخی هم که خیلی دیر متوجّه شدم، ارتحال مادر عزیز و فرشته‌خوی یکی از دوستان قدیمی‌ بود ... . برای شادی روح آن مرحومه، در این لحظات اذان مغرب اولین روز رمضان امسال دعا می‌کنم و از شما همراهان عزیز هم التماس دعا دارم ... .

این عزیز، میهمانی هم در راه دارند؛ برای سلامتی این دو عزیز و نیز مادر و فرزند دیگری که ایشان هم نور چشمم هستند و حقّ زیادی به گردنم دارند، خیلی دعا کنید .... .

دست و دلتان در این ماه عزیز، پر از تحفه‌های الهی! التماس دعا!

اذان مغرب مشهد مقدس، ساعت 20:10 ...

مرتبط:

پراکنده‌ها (1)

پراکنده‌ها (2)

پراکنده‌ها (3)

پراکنده‌ها (4)

پراکنده‌ها (5)

میرمحمد
۱۹ تیر ۹۲ ، ۲۰:۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸۳ نظر

یکم رمضان 1434

این دهان ب‍‍ستی، دهان‍‍ی باز ش‍‍د         تا خورن‍‍دهٔ لق‍‍مه‌های راز ش‍‍د

لب فروب‍‍ند از طعام و از شراب              سوی خوان آسمانی ک‍‍ن شتاب

گر تو ای‍‍ن ان‍‍بان ز نان خالی کن‍‍ی          پُر ز گوهرهای اج‍‍لالی کن‍‍ی

طفل جان از شیر شی‍‍طان باز ک‍‍ن         بعد از آن‍‍ش با مل‍‍ک انباز ک‍‍ن

چ‍‍ند خوردی چرب و شی‍‍ری‍‍ن از طعام      امتحان ک‍‍ن چ‍‍ند روزی در صیام

چ‍‍ند شب‌ها خواب را گ‍‍شت‍‍ی اسی‍‍ر       یک شب‍‍ی بی‍‍دار ش‍‍و دول‍‍ت بگی‍‍ر


وزن «فَعَلان» در زبان عربی، مربوط به افعالی است که دلالت بر جوش و خروش و حرکت و دگرگونی می‌کنند، مانند مصادر «غَلیان»، «فوران»، «هیجان»، «جَوَلان» و «رمضان». در رابطه با ریشه‌ی «ر م ض» هم دو نقل هست؛ باران پاییزی که گرد و خاک می‌زداید و یا گرمای حاصل از تابش شدید آفتاب ... . برآیند این معانی شاید این باشد که «رمضان» را از آن روی رمضان گفته‌اند که در آن جنبش و تلاشی به بندگان می‌افتد که در زیر اشعّه‌ی تند آفتاب مغفرت، غبار گناه از وجود بزدایند و دل به خورشید رحمت حق، گرم کنند ... .

پس قرار است در این ماه عزیز، سکون و سردی و فسردگی برآشفته شود و رنج تقلّا و تکاپو و گاه آفتاب‌سوختگی و تشنگی و گرسنگی به جانمان بیفتد! پس نباید خیلی از سختی آن ترسید! پس نباید توقّع روزه‌داری آسان داشت! پس نباید خیلی هم نگران کم شدن وزن و اذیت شدن پوست و ... بود!

همیشه گفته‌ایم و گفته‌اند از برکات معنوی روزه‌داری و البتّه درست است که «روزه‌داری» واقعی، به بستن چشم و گوش و اعضا و جوارح از گناه حاصل می‌شود، ولی از همان اسکلت اولیه‌ی آن -که همان تشنگی و گرسنگی است- هم نباید غافل شد!

این را گفتم برای این که می‌بینم شاید بیش از نیمی از مطالبی که این روزها در رسانه‌ها و اینترنت در مورد روزه‌داری می‌بینم و می‌خوانم، در مورد راه‌کارهای روزه‌داری آسان و تشنه و گرسنه نشدن است!

شاید شما خواننده‌ی گرامی که از آن قدیم همراه حقیر بوده‌اید، خرده بگیرید که پس چرا بنده هم پارسال همین‌جا چیزی نوشتم در همین باب! پاسخ آن است که آن را نوشتم برای کسانی که خدای نکرده از ترس سختی تشنگی روزه، ممکن است تن به آن ندهند ... ، ولی از مرحله‌ی «ترک روزه» که گذشت، چه خوب است که قدری سختی عبادت را به تنمان بچشانیم ... .

ماه خوب خدا مبارک! از دعای خیر فراموشم نکنید!

میرمحمد
۱۹ تیر ۹۲ ، ۱۹:۴۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

بزرگترین دغدغه‌ی خانواده‌های متدین، دغدغه‌ی تربیت دینی فرزندانشان است؛ نگرانی به‌جا و شایسته که شرایط امروز جامعه (یا بهتر بگوییم جامعه‌ی امروز) به آن دامن می‌زند.

غرض از طرح این مطلب، تعرّض به گوشه‌ای از مسائل فراوان و قابل بحث در حوزه‌ی تربیت دینی (و بهتر است بگوییم تربیت اسلامی) است؛ مهمترین اصل تربیت که متأسّفانه مغفول مانده و خانواده‌ها کمتر به آن توجّه دارند: فرزندان آیینه‌ی ما هستند ... .

فرموده‌اند که مردم را بخوانید، با غیر زبان‌هایتان.* یعنی اصلی‌ترین عامل دعوت و هدایت، رفتار مناسب و الگوسازی خودمان برای دیگران است که بدیهی است این «دیگران» شامل خانواده و فرزندانمان هم می‌شود.

فرزندان صدای وعظ ما را نمی‌شنوند، بلکه به ما نگاه می‌کنند و می‌آموزند! و این نگاه کردن و آموختن خیلی پیچیده‌تر از آن چیزی است که در ظاهر می‌بینیم!

پدر، متدیّن و مذهبی، شاکی است از این که با وجود علاقه‌مندی من به نماز و مسجد و ... فرزندم رغبتی به نماز نشان نمی‌دهد ... . همه چیزش خوب است، فقط پایبند نماز نیست. مادر، گلایه می‌کند که من همیشه محجّبه بوده‌ام، به چادرم عشق می‌ورزم و حتّی یک تار مویم را نامحرم ندیده است؛ امّا نمی‌دانم چرا دخترم میلی به چادر ندارد ... . خیلی خوش‌اخلاق و مقیّد به نماز است، امّا از چادر فراری است.

به نظر، همه چیز مرتّب است و الگوسازی شایسته‌ای هم صورت گرفته است! ولی چرا این تفاوت بین والدین و فرزند؟!

بیایید یک بار دیگر، دقیق‌تر به این «الگو» نگاه کنیم! وقتی رفتار و گفتار این پدر و مادر عزیز را بیشتر بررسی می‌کنیم، می‌بینیم این بزرگواران، خواسته یا ناخواسته، خط‌کشی برداشته‌اند و گزاره‌های شرعی و اخلاقی را دست‌چین کرده و مطابق نظر «عقل» و میل «قلب»شان، به برخی متعبد شده‌اند! قاعدتاً تعدادی از گزاره‌هایی که با نظر و میل جور در نیامده‌اند، از ستون «خوبان» به ستون «بدان» منتقل شده‌اند و جایی در زندگی‌شان ندارند! مثال می‌زنیم:

پدر، بسیار شائق به نماز اول وقت و مسجد، فوق‌العاده مردم‌دار، خیلی مقید به حرام و حلال است؛ امّا گاهی دروغ مصلحتی (!) می‌گوید، غیبت آدم‌های نااهل (!) را می‌کند،  بعضی وقت‌ها تند می‌شود و حواسش به حرمت خانواده نیست و ... .

مادر، چادری و بسیار متحفّظ، اهل صله‌ی رحم، گشاده‌دست در انفاق و کارهای خیر؛ امّا گاهی بددل و بدبین، اهل تجمّل و تبذیر و خودنمایی برای حفظ آبرو (!) است و برخی اوقات هم یواشکی دست در جیب حاج آقا می‌کند!

و می‌بینی که فرزند، بسیار مؤدب، درس‌خوان، اهل جلسه و دعا، ولی نمازش گاهی قضا می‌شود، در میهمانی و مسافرت از چادر خوشش نمی‌آید و ... .

آری! فرزند به نماز و چادرمان نگاه نمی‌کند! بلکه این خط‌‌کشی را می‌آموزد! او هم یاد می‌گیرد که رعایت «مصلحت» و «منفعت» ظاهری، اولویت دارد بر «تعبّد» و «اطاعت» ... .

برای هدایت و تربیت فرزندانمان، اول خودمان را تربیت کنیم! اجازه می‌دهید قدری تندتر بگویم؟! نه! من جسارت نمی‌کنم! خودتان به قرآن کریم، این «هدیً للناس» مراجعه فرمایید و آیه صد و پنجاهم سوره‌ی مبارکه‌ی نساء را مطالعه فرمایید ... . امید که من و شما مصداق آن نباشیم ... .

این‌ها را نوشتم، بیشتر برای این که خودم حواسم باشد باید اول «خودم» را بسازم ... . و من الله التوفیق!

* قالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) کُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُمْ لِیَرَوْا مِنْکُمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلَاةَ وَ الْخَیْرَ فَإِنَّ ذَلِکَ دَاعِیَةٌ

الکافی، ج2، ص78؛ وسائل‏‌الشیعة، ج1، ص76؛ وسائل‏‌الشیعة، ج15، ص246

--------

خبرگزاری محترم فارس، این یادداشت حقیر را بازنشر فرموده است.

میرمحمد
۱۴ تیر ۹۲ ، ۱۸:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ نظر